حامد خدادادي :: دوشنبه 9/7/1386 ساعت 1:31 عصر
روزي مادر بزرگ تنها بود و بايد يکي از ما پيش او مي رفتيم.
برادرم صادق که از من بزرگتر است،امتحان داشت. پس مادرم اجازه داد که من بروم. خيلي خوشحال شدم . فکر کردم حالا که مادر بزرگ تنهاست ، ميتوانم از او بپرسم مرا بيشتر دوست دارد يا صادق را.
با عجله فاصله ي خانه مان را تا خانه ي مادر بزرگ که فقط يک کوچه بود دويدم. دلم مي خواستم سر راه براي مادربزرگ گل بخرم ،اما ديدم خانه اش پر از گل و گياه است. دلم خواست برايش شيريني بخرم اما ديدم او که نمي تواند شيريني بخورد؛چون مريض است. ديدم زودتر برسم بهتر است.
مادر بزرگ دم در خانه منتظر بود. گفتم: ((مادر جان،چرا آمديد دم در؟!))
گفت: ((منتظر نوۀ عزيزم هستم.))
در دلم خوشحال شدم که نگفت منتظر صادق هستم.
وارد حياط شديم.ديدم حياط جارو و آب پاشي شده است.
پرسيدم:((چرا شما با اين کمردرد اين کارها را کرديد؟))
مادربزرگ با مهرباني گفت:((براي نوۀ عزيزم آب و جارو کردم.))
باز ياد صادق افتادم.مادربزرگ مرا روي تخت نشاند و از سماور که
قل قل مي کرد، برايم چاي ريخت. به استکان ها نگاه کردم؛يک سيني کوچک زرد رنگ با دو استکان کمر باريک لب طلايي.
گفتم:((مادر جان،چه قدر اين ها قشنگ هستند!))
مادر بزرگ با لبخند گفت:((براي نوۀ عزيزم که مي آيد و مرا از تنهايي نجات مي دهد،بايدهم همين چيزهارو بياورم.))
دلم طاقت نياورد و گفتم:((مادر جان،مرا بيشتر دوست داري يا صادق را؟))
مادر بزرگ گفت:((درخت سيب را در باغچه نگاه کن! تو را به اندازۀ شکوفه ها و صادق را به اندازۀ برگ هاي درخت سيب دوست دارم.))
به درخت نگاه کردم. ديدم درخت سيب حياط خانۀ مادر بزرگ پر از شکوفه وبرگ هاي تازه است.
بسم الله()