نامه ي چارلي چاپلين به دخترش
جرالدين؛دخترم!
از تو دورم ، ولي يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود.
جرالدين ، در نقش ستاره باش ، بدرخش و به آسمان برو ، ولي گاهي هم روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا کن که زندگي آنان که با شکم گرسنه در حالي که پا ها يشان از بي نوايي مي لرزد و هنر نمايي مي کند. من يکي از ايشان بودم.
دخترم ! دنيايي که تو در آن زندگي مي کني ، دنياي هنر پيشگي و موسيــــقي است.
نيمه شب ، آن هنگام که از سالن پر شکوه تئاتر بيرون مي آيي ، آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن ، ولي در حال آن راننده تاکسي را که تو را به منزل مي رساند ، بپرس . حال زنش را بپرس و اگر پولي براي خريد لباس بچه نداشت . مبلغي پنهاني در جيبش بگذار.
جرالدين؛دخترم !
گاه و بيگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد . مردم را نگاه کن . زنان بيوه ، کودکان يتيم را بشناس و دست کم روزي يکبار بگو : من هم از آنها هستم . تو واقعاً يکي از آنها هستي ، نه بيشتر .....
دخترم جرالدين !
چکي سفيد براي تو فرستادم که هرچه دلت مي خواهد بگير و خخرج کني ، ولي هر وقت خواستي دو فرانک خرج کني با خود بگو: سومين فرانک از من نيست. اين نياز مندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت. اگر از پول و سکه براي تو حرف بزنم ، براي آنست که از نيروي فريب و افسون پول ، اين فرزند شيطان،خوب آگاهم …
دخترم !
هيچکس و هيچ چيز ديگر را در اين جهان نمي توان يافت که شايسته آن باشد که دخترم ناخن پاي خود را به خاطر آن عريان کند…
برهنگي ، بيماري عصر ماست. به گمان من ، تن تو بايد مال کسي باشد که روحش را براي تو عريان کرده است !
براي تو حرف هاي بسيار دارم ولي به موقع ديگر مي گذرم و با اين پيام نامه ام را به پايان مي رسانم.
انسان باش ، پاکدل و يکدل باش؛ زيرا گرسنه بودند ، صدقه گرفتن و در فقر مردن ، هزار بار قابل تحمل تر از پست وبي عاطفه بودن است.
چارلي چاپلين
پدر تو
بسم الله()