حامد خدادادی :: یکشنبه 25/9/1386 ساعت 4:23 عصر
گم گشتهام تو بودى و کردم چو دیده بازدیدم به آسمان و زمین و به بام و در
تابنده نور توست
هرجا ظهور توست
دیدم به هیچ نقطه تهى نیست جاى تو
خوش مىدرخشد از همه سو جلوههاى تو
اى مبدأ وجود!
از کثرت ظهور، نهان شد که کیستى
از هر چه ظاهر است، تویى آشکارتر... مستور نیستى
نزدیکتر ز من به منى، دور نیستى
تو آشکارهاى... من زین میان گُمم
کور ار نبیند، این گنه آفتاب نیست
نقص از من است، ورنه رُخت را حجاب نیست.
اى مهربان خداى!
در قلب من تبى است گدازان و دردناک
احساس مىکنم که به کانون جانِ من
سوزنده آتشى است که سر مىکشد به اوج
احساس مىکنم عطشى مست و بى قرار
اندر فضاى هستى من مىدود چو موج
این سوز عشق توست،
در من، چو جان نهان
احساس مىکنم،
درمان نسازد این تبِ من جز دواى تو
زائل نسازد این عطش، الاّ لقاى تو
اى مهربان خداى!
احساس مىکنم خلأیى در وجود خویش
کان را نمىبرد ز میان، جز پرستشت
اى نازنین خ