خداوند، روز قیامت به سه تن لبخند می زند :کسی که شبانه برمی خیزد و نماز می خواند، مردمی که برای نماز، صف می بندند ؛ و مردمی که برای پیکار با دشمن صف می بندند. [.رسول خدا صلی الله علیه و آله]
راز و نیاز با خدا
 || مدیریت  ||  شناسنامه  || پست الکترونیــک  ||  RSS  ||
   [آرشیو شده ها]
+ یوسف پیامبر (بخش سوم)

حامد خدادادی :: چهارشنبه 26/4/1387 ساعت 9:0 صبح

ج - حلم، گذشت و بزرگوارى -


تبلیغ عملى در غالب موارد از طریق التزام به فضایل اخلاقى و کرامت‏هاى نفسانى تحقق مى‏پذیرد که یکى از مهم‏ترین آنها گذشت و برخورد بزرگوارانه به جاى انتقام است. یوسف در مقاطع متعدد، حلم و عفو را بر واکنش قهر آمیز و تند ترجیح داد؛ نخست آن زمان که با کید زنان مواجه گردید و پس از سالیان رنج و حبس، بى‏گناهى‏اش آشکار گردید و حتى به قدرت و مکنت کم‏نظیر دست یافت، اما به‏جاى سرزنش و انتقام، عفوو اغماض را در مورد منحرفان فسادانگیز در پیش گرفت و تنها به عبادت حق و اطاعت فرمان او سفارش کرد.


همچنین زمانى که برادران خطا کارش براى اخذ سهمیه و روزى خود از غلات آمده بودند، به‏گونه‏اى برخورد کرد که در کرم او طمع کرده و سهم افزون‏ترى طلبیدند؛ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنا(21) (پس پیمانه ما را تمام بده و بر ما تصدق کن). البته این موضوع با یادآورى ماجرا به‏منظور تنبه برادران تعارضى ندارد؛ خطاب به ایشان به صورت پرسش گفت:


قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَأَخِیهِ إِذ أَنْتُمْ جاهِلُونَ؛(22)


گفت: آیا دانستید که وقتى نادان بودید، با یوسف و برادرش چه کردید؟


یعنى آیا زشتى اعمالتان را در حق یوسف و برادرش مى‏دانید؟ و پیش از پایان سخن عذرى نیز بر ایشان طرح کرد که شما جاهل بودید و زشتى این کار را نمى‏دانستید. پس توبه کنید و این کلامى پر از شفقت و نصیحت بود نه با عتاب و سرزنش، و چنان که اخلاق انبیاست، او حق خدا را بر حق خویش برگزید.(23)


آن‏گاه، انتقال یوسف از این موضوع به یاد خدا جالب توجه است؛ هنگامى که ایشان یوسف را شناختند، چنین گفت:


قالَ أَنَا یُوسُفُ وَهذا أَخِى قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَیَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لایُضِیعُ أَجْرَ المُحْسِنِینَ؛(24)


گفت: آرى من یوسفم و این برادر من است. خدا بر ما منت نهاده است. به راستى کسى که تقوا و صبر پیشه کند، خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمى‏کند.


همچنین پس از اعتراف برادران به خطا و خیانت بزرگشان، بدون هیچ قدرت‏نمایى و رجزخوانى و توبیخ، با کمال مهر و عطوفت مى‏فرماید:


قالَ لا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ ألْرّاحِمِینَ؛(25)


گفت: امروز بر شما سرزنشى نیست. خدا جملگى شما را مى‏آمرزد و او مهربانترین مهربانان است.


در این‏جا نیز در آخرین جمله، آنها را به رحمت و غفران الهى توجه مى‏دهد.


3. اتخاذ شیوه‏هاى متنوع براى پیشبرد دعوت


یوسف(ع) علاوه بر شیوه‏هاى عملى و غیر مستقیم، روش‏هاى دقیق و ظریف را براى زمینه‏سازى مؤثرتر دعوت توحیدى و نفوذ در دل مخاطبان در پیش مى‏گرفت تا پیام محورى تمام نبوت‏ها و رسالت‏ها یعنى توحید را به آدمیان برساند. این روش‏ها عبارتند از:


الف) تلاش براى دفع کامل اتهام


یوسف صدیق در کناره گیرى از گناه و مقاومت دربرابر شرایط، چیزى جز رضایت الهى را در نظر نداشت، اما دربرابر تهمت و بدبینى ایجاد شده در اثر جوسازى همسر عزیز مصر، خود را موظف به دفاع از شخصیت و کرامت خود و اثبات صداقت و پاکدامنى خویش مى‏دانست، تا راه را براى دعوت الهى خود هموار و موانع نفوذ در دل‏ها را بر طرف سازد، چراکه وجود نقاط ضعف و اتهامات، چه درست و چه نادرست، در مورد مبلّغان باعث تیرگى فضاى تبلیغى و عدم وصول پیام دعوت به اعماق جان مخاطبان مى‏شود؛ ازاین‏رو، على‏رغم آن که عزیز مصر پس از بررسى ماجرا یوسف را به روى‏گردانى و فراموشى آن سفارش و زلیخا را خاطى معرفى مى‏نماید و زلیخا نیز در حضور زنان دربارى به پاکى و بى گناهى یوسف اعتراف مى‏کند. یوسف به این میزان از برائت و ثبوت بى‏گناهى اکتفا نمى‏کند، چرا که شاید موضوع هنوز در سطح جامعه و عموم مطرح‏نشده و یا از پادشاه (فرعون وقت) مخفى‏مانده است؛ از این رو، زمانى که پس از چندین سال تحمل شرایط سخت زندان مأمور آزادى به نزد او مى‏رود، برخلاف عادت معمول زندانیان - که مشتاقانه براى رهایى لحظه‏شمارى مى‏کنند - براى آزادى خود شرطى معین مى‏کند که حاصل آن اثبات و اعلان برائت کامل اوست:


قالَ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّکَ فَاسْأَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللّاتِى قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّى بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ؛(26)


یوسف گفت: نزد آقاى خویش برو و از او بپرس که حال آن زنانى که دست‏هاى خویش بریدند، چگونه است؟ زیرا پروردگار من به نیرنگ آنها آگاه است.


بار دیگر موضوع را با آن زنان در میان مى‏نهند و ایشان برائت بى تردید یوسف را اذعان‏مى‏نمایند.


قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ؛(27)


زنان گفتند: منزه است خدا، ما گناهى بر او نمى‏دانیم.


و همسر عزیز هم دوباره بر معصومیت او صحه مى‏گذارد؛


الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصّادِقِینَ؛(28)


اکنون حقیقت آشکار شد. من بودم که از او کام خواستم، و بى شک او از راستگویان است.


و نتیجه آن مى‏شود که پادشاه پس از اطلاع از چند و چون قضیه، یوسف را از خواص خود قرار مى‏دهد و او را به سمت خزانه‏دارى مملکت پهناور مصر مى‏گمارد. علامه طباطبایى درباره تلاش یوسف براى اثبات بى گناهى خود مى‏گوید:


یوسف براى این که شایعات و تبلیغات علیه خود را در میان مردم و درباریان خنثى سازد و بى گناهى خویش را اثبات نماید به مأمور پادشاه مصر براى آزادى‏اش گفت: برگرد و بپرس که قضیه دست بریدن زنان دربارى چه بوده است! یوسف با ظرافت تمام وارد مى‏شود و بدون این که ملکه یا دیگر زنان را متهم کند، با ادب کامل سرنخى به پادشاه مى‏دهد تا او در پى تحقیق به همه جزئیات ماجرا واقف گردد و از پاکى و برائت او آگاهى‏یابد.(29)


در پایان این سخن بد نیست اشاره کنیم که اگر آیات 52 و 53 سوره یوسف (ذلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّى لَمْ‏أَخُنْهُ بِالغَیْبِ وَأَنَّ اللَّهَ لا یَهْدِى کَیْدَ الخائِنِینَ * وَما أُبَرِّئُ نَفْسِى إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلّا ما رَحِمَ رَبِّى - یوسف (یا زلیخا) گفت: این اعاده حیثیت براى آن بود که عزیز بداند من در نهان به او خیانت نکردم و خدا نیرنگ خائنان را به جایى نمى‏رساند) را گفته زلیخا بدانیم - چنان که از سیاق آیات بر مى‏آید و برخى از مفسران نیز بدان اشاره کرده‏اند(30) این اعترافات حاکى از تأثیر عمیق و شگرف دعوت عملى یوسف است که توانست فرد فاسق و منحرفى را این‏گونه به‏سوى خدا باز آورد که جمله <إلّا ما رَحِمَ رَبّىِ» را از عمق جان سر دهد.


بسم الله()

+ یوسف پیامبر (بخش دوم)

حامد خدادادی :: چهارشنبه 19/4/1387 ساعت 12:42 عصر

2. تبلیغ عملى و غیر مستقیم


چنان‏که گفتیم یوسف در دامنه‏اى وسیع به تبلیغ عملى پرداخت و بیش از آن که گفتارش مروج توحید و فضایل اخلاقى باشد عمل و سلوک ویژه او در مردمان مؤثر مى‏افتاد. به آنها درس عبرت مى‏داد. پیامبرى که از تمام نعمت‏ها و تمکن ها بهره‏مند گردید. اما هیچ‏کدام او را از یاد و توکل بر خدا غافل ننمود؛


کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنا المُخْلَصِینَ؛(10)


و اینچنین (کردیم) تا بدى و زشتکارى را از او باز گردانیم، چرا که او از بندگان مخلص ما بود.


و به فضل الهى، چنانکه خود مى‏گوید به فساد و انحراف نگرایید؛


وَإِلّا تَصْرِفْ عَنِّى کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَأَکُنْ مِنَ الجاهِلِینَ؛(11)


و اگر نیرنگ آنان را از من باز نگردانى، به سوى آنها خواهم گرایید و از نادانان خواهم شد.


در این محور نیز شیوه‏هاى جزیى و عملى متعددى وجود دارد.


الف) مقاومت دربرابر وسوسه و ترجیح زندان بر گناه -


داستان عفت یوسف و امتناع او از پذیرش درخواست خیانت آمیز زلیخا بهتر از ده‏ها و صدها کتاب اخلاقى و ارشادى مى‏تواند نتیجه بخش و مؤثر باشد، چرا که از رهگذر تبلیغ عملى و عینى به القا و ترویج ارزش‏هاى اخلاقى مى‏پردازد. یوسف در حالى که مى‏توانست با کمترین تمایل و سازش به منزلت والاى دنیوى در دستگاه فرعونى برسد، رضاى الهى را ترجیح داد که موجب خشم قدرتمندان گردید و او را به زندان افکند. وقتى همسرعزیز، پس از نشست و مهمانى زنان اشراف، دوباره خواسته پلید خویش را مطرح کرد، یوسف اینچنین با خداى خود نجوا مى‏کرد؛


قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمّا یَدْعُونَنِى إِلَیْهِ؛(12)


گفت: پروردگارا، زندان نزد من از آنچه مرا بدان مى‏خوانند محبوب تر است.


برخى نیز گفته‏اند، چون زلیخا با اصرار زیاد انجام خواسته خود را مى‏طلبید و یوسف بر امتناع خود پاى مى‏فشرد، زلیخا او را به زندان تهدید کرد، اما او فرمود: یکفینى ربى (خداى مرا کفایت کند).(13)


یوسف دربرابر توطئه همسر عزیز به‏گونه‏اى جدى امتناع مى‏ورزد که حتى منجر به پاره‏شدن پیراهنش بدست زلیخا مى‏گردد و از طرفى شجاعانه و با صلابت مى‏ایستد و مقاومت مى‏ورزد که در نهایت زلیخا در حضور زنان دربارى به عصمت یوسف اعتراف مى‏کند؛


وَلَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ؛(14)


آرى من از او کام خواستم ولى او خود را نگاه داشت.


این درس عبرت بزرگى از سوى یوسف است که به ما نشان مى‏دهد چگونه انسان مى‏تواند زندگى دشوار و زجرآور را بر خوشى و آسایش ترجیح دهد، در شرایطى که زندگى آسوده همراه با زیانکارى روحى و اخلاقى باشد.(15)


درس دیگر و پیامد تبلیغى دیگر این ماجرا، مقاومت دلیرانه یوسف دربرابر شرایط جبار حاکم است که همچون پدران بزرگوارش دربرابر شرایط نامطلوب سر فرود نمى‏آورد، بلکه با مقابله با آنها سعى در تغییر و اصلاح و بهبود آن مى‏نماید.


ب) تکریم پدر و مادر -


از جلوه‏هاى تبلیغ عملى در سیره یوسف، تکریم و احترام عمیق والدین است. او هرچند به مقام نبوت و ریاست کشورى پهناور یعنى عزت ظاهرى و معنوى نایل شده بود هرگز احسان و اکرام پدر و مادر را از یاد نبرد، بلکه به‏طور کامل و در همه مراحل آن را ادا نمود:


مرحله اول: از آن‏جا که یوسف مى‏داند اندوه پدر بر فراق او بس عظیم است براى تسلى خاطرش، پیراهن خویش را برایش ارسال مى‏کند؛


إِذْهَبُوا بِقَمِیصِى هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبِى یَأْتِ بَصِیراً وَأْتُونِى بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ؛(16)


این پیراهن مرا ببرید و آن را بر چهره پدرم بیفکنید تا بینا شود. و همه کسان خود را نزدمن آورید.


و در واقع با این کار یکى از معجزات الهى خود را نیز آشکار مى‏سازد.


مرحله دوم: هنگامى که پدر و مادر و برادرانش به قلمرو حکمرانى او مى‏رسند:


فَلَمّا دَخَلُوا عَلى‏ یُوسُفَ آوى‏ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَقالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِینَ؛(17)


پس چون بر یوسف وارد شدند، پدر و مادر خویش را در کنار خویش گرفت و گفت: ان‏شاء الله، در امان داخل مصر شوید.


مرحله سوم: پدر و مادر را بر تحت عزت و سلطنت مى‏نشاند.


وَرَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلىَ العَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَقالَ یا أَبَتِ هذا تَأْوِیلُ رُؤْیاىَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّى حَقّاً؛(18)


و پدر و مادرش را بر تحت نشانید و جملگى پیش او به سجده در افتادند و یوسف گفت: اى پدر، این تعبیر خواب پیشین من است. به یقین پروردگارم آن را راست گردانید (تحقق بخشید).


جالب است که این تکریم شامل برادر کوچک و حتى برادرانى که با توطئه‏اى شیطانى جان او را در معرض خطر مرگ قرار داده بودند نیز مى‏شود، و این بدان جهت است که رحمت نبوت خطاکاران را نیز در بر مى‏گیرد. او وقتى برادرش را در حضور خود دید چنین کرد:


وَلَمّا دَخَلُوا عَلى‏ یُوسُفَ آوى‏ إِلَیْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّى أَنَا أَخُوکَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ؛(19)


و چون بر یوسف وارد شدند، برادرش بنیامین را نزد خود جاى داد و گفت: من‏برادرتوام. پس از آنچه برادران مى‏کردند، غمگین مباش.


و در برخورد با برادران گنهکارش،


قالَ لا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ ألرّاحِمِینَ؛(20)


یوسف گفت: امروز بر شما سرزنشى نیست. خدا شما را مى‏آمرزد و او مهربان‏ترین مهربانان است.


بسم الله()

+ یوسف پیامبر (بخش اول)

حامد خدادادی :: جمعه 7/4/1387 ساعت 11:50 عصر

یوسف فرزند یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم(ع) از پیامبران بنى‏اسرائیل و از انبیاى عظام الهى است که پس از تحمل محنت‏ها و آزمایش‏هاى فراوان به مقام نبوت و حکومت رسید و على‏رغم این فشارها و محنت ها در تمام مراحل زندگى ذره‏اى به گناه و انحراف میل نکرد و ستایش بلیغ خداوندى را نصیب خود نمود.


زیباترین داستان قرآن و به تعبیر خود قرآن <احسن القصص» مربوط به اوست و تنها پیامبرى که یک سوره کامل به قصه زندگانى و دعوت او اختصاص یافته هموست. نام یوسف 27 بار در قرآن و عمدتاً در سوره یوسف آورده شده و بسیار مورد مدح قرار گرفته است؛ شنیز محتواى 98 آیه قرآن به زندگانى و دعوتش مربوطاست.


یوسف، اسوه عفت و امانت


یوسف، به حقیقت تبلور کامل تمام فضایل اخلاقى و انسانى است. در شخصیت او همه خصال نیکو از مهر و عفو و تواضع گرفته تا توکل، عفت، ورع، امانت و تدبیر نه تنها جلوه گر که شعله‏ور است؛ اما در زندگى او و به فرا خور شرایط پیش آمده، صفاتى چند مانند عفت، امانت و مدیریت او ظهور بیشترى داشته‏اند. بر این اساس او را مى‏توان اسوه عفت و امانت معرفى کرد تا به شکلى صفات دیگر او را نیز در بر گیرد؛ عفت، نماینده صفات باطنى و امانت، در برگیرنده فضایل اجتماعى او.


شیوه‏هاى دعوت حضرت یوسف(ع)


1. خدا محورى


اساسى‏ترین محور در تبلیغ یوسف، حضور بارز تفکر توحید در تمام مراحل و لحظات زندگى پر فراز و نشیب اوست. او در سختى و راحت، گرفتارى و آسودگى همواره بر خدا تکیه داشت و هیچ تکیه گاه دیگرى اختیار نکرد. این خدا محورى و اتکال به ذات لایزال الهى از سویى در گفتار نغز او موج مى‏زند و از سویى چون خورشیدى نورگستر، تمام اعمال و رفتارهاى او را نیز تحت پوشش قرار داده است. بنابراین او هم در قول و هم در عمل، مبلّغ شایسته توحید بود؛ براى نمونه، گفتار او سرشار از یاد و شکر خداست؛


إِنِ الحُکْمُ إِلّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلّا تَعْبُدُوا إِلّا إِیّاهُ... ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ...


قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّى أَحْسَنَ مَثْواىَ...


قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا...


ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِینَ‏


جلوه‏هاى این خدا محورى را در شیوه‏هاى متعدد تبلیغى مى‏توانیم دریابیم که عبارتند از:


الف) تأکید بر توحید -


جدا از تبلیغ مؤثر عملى، در گفت‏وگوها و مناظره‏ها، بیشترین اصرار یوسف بر تثبیت یگانه پرستى در جان و روان مخاطبان بوده است؛ چرا که جامعه مصر آن دوران، در اثر سلطه فرعون‏ها و فرعون صفتان از خدا باورى و خدا پرستى حقیقى دورشده و به ورطه‏هاى انحراف و شرک در افتاده بودند. در زندان خطاب به دو هم‏سلول خود چنین مى‏گوید:


یا صاحِبَىِ السِّجْنِ أَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الواحِدُ القَهّارُ؛(1)


اى دو رفیق زندانیم، آیا خدایان پراکنده بهترند یا خداى یگانه مقتدر؟


ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلّا أَسْماءً سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ؛(2)


شما به جاى او جز نام‏هایى را نمى‏پرستید که شما و پدرانتان آنها را نامگذارى کرده‏اید و خدا دلیلى بر حقانیت آنها نازل نکرده است.


إِنِ الحُکْمُ إِلّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلّا تَعْبُدُوا إِلّا إِیّاهُ ذلِکَ الدِّینُ القَیِّمُ؛(3)


فرمان جز براى خدا نیست. دستور داده که جز او را نپرستید. این است دین درست.


وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِى إِبْراهِیمَ وَإِسْحقَ وَیَعْقُوبَ ما کانَ لَنا أَنْ نُشْرِکَ بِاللَّهِ مِنْ شَى‏ءٍ؛(4)


و آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب را پیروى نموده‏ام. براى ما سزاوار نیست که چیزى را شریک خدا کنیم.


ب) یادآورى فضل الهى و شکرگزارى دائم -


بهترین راه تحکیم پایه‏هاى توحید در اذهان انسان‏هاى عادى بیان آثار، نعمت‏ها و کرامت‏هاى خداوندى است که اندیشه و وجدان مخاطبان را توأماً به خدا باورى ترغیب مى‏کند. یوسف در هر مرحله و موقعیت از حیات پربرکتش نعمت و فضل الهى را یادآور مى‏شود و با این یادآورى‏ها ضمن اداى شکر الهى، تفکر الهى را در جان مخاطبان زنده مى‏سازد؛ زمانى، ترک‏پرستش غیر خدا و پیروى آیین ابراهیم را فضل الهى بر خود و دیگر مردمان مى‏شمرد؛


ذلِکَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَیْنا وَعَلَى النّاسِ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لایَشْکُرُونَ؛(5)


این از عنایت خدا بر ما و مردم است، ولى بیشتر مردم سپاسگزارى نمى‏کنند.


و چون با پیشنهاد نامشروع مواجه مى‏شود؛


قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّى أَحْسَنَ مَثْواىَ؛(6)


گفت: پناه بر خدا. او آقاى من است. به من جاى نیکو داده است.


و وقتى توفیق زیارت پدر را مى‏یابد و ایام فراق پایان مى‏پذیرد، به شکرانه اظهارمى‏دارد:


وَقالَ یا أَبَتِ هذا تَأْوِیلُ رُؤْیاىَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّى حَقّاً وَقَدْ أَحْسَنَ بِى إِذْ أَخْرَجَنِى مِنَ السِّجْنِ وَجاءَ بِکُمْ مِنَ البَدْوِ... إِنَّ رَبِّى لَطِیفٌ لِما یَشاءُ إِنَّهُ هُوَ العَلِیمُ الحَکِیمُ؛(7)


و یوسف گفت: اى پدر، این است تعبیر خواب پیشین من. به یقین، پروردگارم آن‏را راست گردانید و به من احسان کرد؛ هنگامى که مرا از زندان خارج ساخت و شما را از بیابان کنعان باز آورد ... به‏راستى پروردگار من به آنچه بخواهد صاحب لطف است، زیرا که او داناى حکیم است.


در این آیه به دو شیوه مستقیم (جمله ان ربى لطیف لما یشاء) و غیر مستقیم (با بیان نعمت‏هاى الهى از جمله آزادى از زندان) شکر الهى را ادا نموده است. همچنین در صحنه معارفه برادران کلامى شکر آمیز بیان مى‏کند؛


قالَ أَنَا یُوسُفُ وَهذا أَخِى قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَیَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لایُضِیعُ أَجْرَ المُحْسِنِینَ؛(8)


گفت: من یوسفم و این برادر من است، به راستى خدا بر ما منت نهاده است. بى‏گمان، هرکه تقوا و صبر پیشه کند، خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمى‏کند.


و در پایان ماجرا رو به سوى خدا مى‏کند و چنین زمزمه مى‏نماید؛


رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِى مِنَ المُلْکِ وَعَلَّمْتَنِى مِنْ تَأْوِیلِ الأَحادِیثِ فاطِرَ السَّموتِ وَالأَرضِ أَنْتَ وَلِیىِّ فِى‏الدُّنْیا وَالآخِرَةِ تَوَفَّنِى مُسْلِماً وَأَلْحِقْنِى بِالصّالِحِینَ؛(9)


بار پروردگارا، تو به من دولت دادى و از تعبیر خواب‏ها به من آموختى. اى پدیدآورنده آسمان‏ها و زمین، تنها تو در دنیا و آخرت مولاى منى؛ مرا مسلمان بمیران و مرا به شایستگان ملحق فرما.


بسم الله()

+ در توجه به قیامت

حامد خدادادی :: شنبه 7/2/1387 ساعت 11:41 عصر

( وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَیْهِ السَّلامُ: ) فَإِنَّ الْغایَةَ أَمامَکُمْ، وَ إِنَّ وَراءَکُمُ ‏السَّاعَةَ ‏تَحْدُوکُمْ‏، ‏تَخَفَّفُوا تَلْحَقُواْ، فَإِنَّما یُنْتَظَرُ بِأَوَّلِکُمْ اخِرُکُمْ. أَقُولُ: إِنَّ هذَا الْکَلامَ لَوْ وُزِنَ بَعْدَ کَلامِ اللَّهِ سُبْحانَهُ، وَ ‏بَعْدَ کَلامِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ بِکُلِّ کَلامِ لَمالَ بِهِ ‏راجِحاً، وَ بَرَّزَ عَلَیْهِ سابِقاً، فَأَمَّا قَوْلُهُ عَلَیْهِ السَّلامُ تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا فَما سُمِعَ کَلامٌ أَقَلُّ مِنْهُ مَسْمُوعاً وَ لا أَکْثَرُ مَحْصُولًا، وَ ما أَبْعَدَ غَوْرَها مِنْ کَلِمَةٍ، وَ ‏أَنْقَعَ‏ ‏نُطْفَتَها مِنْ حِکْمَةٍ، وَ قَدْ نَبَّهْنا فِى کِتابِ الْخَصائِصِ عَلى عِظَمِ قَدْرِها وَ شَرَفِ جَوْهَرِها.


ترجمه نهج البلاغه-مترجم محمد دشت


در توجه به قیامت


راه رستگارى


قیامت پیش روى شما و مرگ در پشت سر، شما را مى‏راند، سبکبار شوید تا برسید، همانا آنان که رفتند در انتظار رسیدن شمایند. (این سخن امام (ع) پس از سخن خدا و پیامبر (ص) با هر سخنى سنجیده شود بر آن برترى دارد و از آن پیشى مى‏گیرد و از جمله (سبکبار شوید تا برسید) کلامى کوتاهتر و پر معنى‏تر از آن شنیده نشده چه کلمه ژرف و بلندى؟ چه جمله پر معنى و حکمت‏آمیزى است؟ که تشنگى را با آب حکمت مى‏زداید ما عظمت و شرافت این جمله را در کتاب خود به نام (الخصائص) بیان کرده‏ایم)


 


شرح: کمال الدین میثم بن علی میثم بحرانی


در توجه به قیامت


از خطبه‏هاى آن حضرت است


محققا پایان کار پیش روى شماست و قیامت یا مرگ در پى شماست و شما را مى‏راند. سبک شوید (بار گران را بیفکنید) تا ملحق شوید (به کاروان برسید) چه تحقیقا اولشان را در راه داشته‏اند تا آخرین شما به آنها ملحق شوند و یکباره به قیامت درآیند. سیدرضى در توصیف این سخن امام (ع) گفته است که این کلام امام (ع) اگر با هر سخنى غیر از سخن خدا و رسول مقایسه شود از آن برتر خواهد بود و از آنها به صورت مشخصى پیشى خواهد گرفت. مثلا از همین فرموده امام (ع) تخففوا تلحقوا کلامى کوتاهتر و پرمعناتر شنیده نشده است. ژرفاى آن از هر سخنى بیشتر است. این جمله تشنگى (هر تشنه‏اى) را برطرف مى‏کند. من در کتاب خصایص، به عظمت ارزش و برترى بیان آن اشاره کردم. من مى‏گویم (شارح) شک نیست که این کلمات با وجود کوتاهى و کمى الفاظ داراى معانى نیک و مشتمل بر مواعظ نیکو و حکمت عالى مى‏باشد و داراى چهار جمله است. جمله اول: ان الغایه امامکم باید دانست که هدف از ایجاد خلق این است که عبادت خدا کنند چنان که خداوند فرموده است: و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون و مقصود از عبادت این است که انسان به حضرت حق متصل شود و با بالهاى کمال در باغهاى بهشت با فرشتگان مقرب پرواز کند. این همان هدف مطلوب و مقصود انسان است که وظیفه دارد حقیقتا به آن توجه کند اگر سعى کافى و وافى داشته باشد بدان دست مى‏یابد و در بهشت نعیم رستگار مى‏شود و اگر در طلب آن کوتاهى کند به راههاى انحرافى مى‏افتد و بدان نمى‏رسد، به یقین مى‏دانى که درهاى جهنم از دو سوى پل صراط باز است و انسانهاى منحرف در آن سقوط مى‏کنند و این پایان کار آنهاست که با دیگران به جهنم وارد مى‏شوند. با توضیح فوق روشن شد که مقصود هر انسان پیش روى اوست که به سوى آن حرکت مى‏کند و بازگشت انسانها به آنجاست. جمله دوم: و ان ورائکم الساعه تحدوکم. مقصود از ساعت در این عبارت قیامت صغراست که منظور از آن حتمى بودن مرگ است. دلیل این که قیامت صغرا در پشت سر قرار دارد آن است که انسان طبعا از مرگ نفرت دارد و از آن فرارى است و به حسب عرف و عادت چیزى که انسان از آن فرار مى‏کند در پشت سر قرار مى‏گیرد و چون مرگ از وجود انسان تاخر دارد و سرانجام انسان را درمى‏یابد پشت سر بودن مرگ و پیوستن آن به انسان تاخر عقلى است ولى تشبیه شده است به چیزى که تاخر حسى دارد ناگزیر لفظ وراء که بیانگر جهت حسى است به طور استعاره به کار رفته است. اما این که مرگ براى انسان آواز مى‏خواند بیان کننده این حقیقت است که چون آواز خواندن، آرام و آهسته شتران را به پیش مى‏راند یادآورى مرگ و شنیدن نداى منادیان آن انسانها را مضطرب و ناراحت کرده و آنان را آماده مرگ و حرکت به سوى لقاءالله مى‏کند. بدین طریق انسان همان گونه که شتر به وسیله آواز، راههاى دور و سخت را مى‏پیماید، وى نیز راههاى آخرت را مى‏پیماید. بدین گونه تذکر مرگ به آوازخوانى ساربان تشبیه شده است. جمله سوم: تخففوا تلحقوا پس از آن که امام (ع) انسانها را توجه مى‏دهد به این که هدف در پیش و مرگ در پشت سرشان است متذکر مى‏شود که سبقت گیرندگان به سوى هدف کسانى هستند که در سفر آخرت به رضوان خدا برسند و چنان که مى‏دانى قطع علایق و سبکبار بودن در سفر سبب سبقت گرفتن و رسیدن به پیشینیان است. بدین گونه امام (ع) با دو کلمه انسانها را امر مى‏کند که براى رسیدن به مقصد سبکبار باشند. کلمه اول این است که سبکبار باشید. سبکبار بودن کنایه از دستور دادن به زهد حقیقى است که قویترین وسیله‏ى قرب به حضرت حق است. و زهد عبارت است از کنار گذاشتن هر چیزى که انسان را از توجه به قبله حقیقى باز مى‏دارد و دورى از فرو رفتن در مادیات دنیا و جاذبه‏هاى آن، و دور ساختن هر چه غیر از حق متعال و موجب خوددارى از ایثار است. این حالت سنگینیها و بارهاى گرانى را که مانع از صعود و رسیدن به درجات خوبان است سبک مى‏کند، آن بارهاى گرانى که باعث داخل شدن به وادى هلاکت مى‏شود. این فرموده امام (ع) در معناى شرط و به صورت استعاره کنایه‏اى آمده است. کلمه دوم این است که: تا به مقصود برسید. این کلمه جزاى شرط است، با این توضیح که اگر سبکبار شوید خواهید رسید. و مقصود از تلحقوا رسیدن به درجات سابقین یعنى اولیاى خداست که به جایگاه عزت حق رسیده‏اند. ملازمه میان سبکبار بودن و رسیدن به سابقین قبلا توضیح داده شد. چون در بخشش الهى بخلى نبوده و از آن ناحیه کوتاهى قابل تصور نیست. چنان که توضیح داده شد زهد حقیقى نیز قویترین سبب سلوک الى‏الله است، پس هرگاه نفس انسان آمادگى دورى جستن از غیر خدا را پیدا کند و براى کسب نور به ذات کبریایى او توجه کند آنچه استعداد کسب فیض را پیدا کرده باشد بدان دست مى‏یابد و به درجات سابقین مى‏رسد و به ساحل عزت پروردگار و جاى امن او وارد مى‏شود. جمله چهارم: فانما ینتظر باولکم آخرکم یعنى آنها که قبلا از دنیا رفته‏اند در قیامت کبرا انتظار مرگ و آمدن دیگران را دارند. از این جمله این گونه مى‏توان برداشت کرد که چون نظر عنایت الهى به خلق یکسان است و منظور از برپایى قیامت در مورد انسانها وصول به ساحت عزت حق مى‏باشد که نهایت کمال وجودى انسانهاست، لذا امام (ع) طلب عنایت الهى مردم را که کمال وجودى آنهاست تشبیه کرده است به انتظار مردمى که مایلند همگى، آنها که جلوتر رفته‏اند و آنها که عقب مانده‏اند، به هم برسند بنابراین لفظ انتظار به عنوان استعاره براى طلب عنایت الهى به کار رفته است، و چون در این جا انتظار مردم را براى رسیدن به عنایت حضرت حق و حضور در قیامت لازم دانسته است آن را دلیل تشویق مردم به سبکبارى و قطع علایق دنیوى قرار داده است و شکى نیست که این انتظار براى صاحبان خرد کار معقولى است که آنها را به خدا توجه مى‏دهد و از غیر او باز مى‏دارد. این شرح آن چیزى است که ما از رموز و اسرار این کلامات دریافتیم. کلام سیدرضى (ره) براى ستایش این کلمات و توجه دادن عظمت قدر آنها کافى است. سیدرضى لفظ نطفه را در این سخن براى آب زلال حکمت استعاره آورده است .


                                                                        منبع:نهج البلاغه


 


 


بسم الله()

+ نکوهش دشمنان

حامد خدادادی :: یکشنبه 1/2/1387 ساعت 2:21 عصر

( وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَیْهِ السَّلامُ: ) إِتَّخَذُوا ‏الشَّیْطانَ‏ لِأَمْرِهِمْ ‏مِلاکاً، وَ اتَّخَذَهُمْ لَهُ ‏أَشْراکاً، ‏فَباضَ‏ ‏و ‏فَرَّخَ‏ فِى صُدُورِهِمْ، وَ ‏دَبّ‏ ‏وَ ‏دَرَجَ‏ فِى حُجُورِهِمْ، فَنَظَرَ بَأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ، فَرَکِبَ بِهِمُ ‏الزَّلَلَ‏، وَ زَیَّنَ لَهُمُ ‏الْخَطَلَ‏ فِعْلَ مَن قَدْ ‏شَرِکَهُ‏ الشَّیْطانُ فِى سُلُطانِهِ، وَ نَطَقَ بِالْباطِلِ عَلى لِسانِهِ.


 


ترجمه نهج البلاغه-مترجم:محمد دشتی


نکوهش دشمنان


شناخت پیروان شیطان


منحرفان شیطان را، معیار کار خود گرفتند، و شیطان نیز آنها را دام خود قرار داد، و در دلهاى آنان تخم گذارد، و جوجه‏هاى خود را در دامانشان پرورش داد، پس با چشمهاى آنان مى‏نگریست، و با زبانهاى آنان، سخن مى‏گفت: پس با یارى آنها بر مرکب گمراهى سوار شد، و کردارهاى زشت را در نظرشان زیبا جلوه داد، مانند رفتار کسى که نشان مى‏داد در حکومت شیطان شریک است، و با زبان شیطان، باطل مى‏گوید.


 


شرح: کمال الدین میثم بن علی میثم بحرانی


 


نکوهش دشمنان


از خطبه‏هاى آن حضرت است


ملاک الامر: چیزى که شى به آن استوار مى‏شود، مانند این که مى‏گویند


القلب ملاک الجسد، دل ملاک تن است.


اشراک: ممکن است جمع شریک باشد مثل شریف و اشراف و ممکن است جمع شرک


باشد که به معناى ریسمان صید است، مانند حبل و احبال.


دبیب: رفتن آهسته.


درج: راه رفتن تندتر از دبیب.


خطل: گفتار فاسد.


شرکه: شرکت کرد با او


شیطان را براى خود الگو قرار دادند و شیطان آنها را شریک خود قرار داد و در سینه آنها جا و مکان گرفت و با ملایمت با آنها آمیزش کرد و با چشم آنها نگریست و با زبان آنها صحبت کرد و به وسیله آنها بر لغزشها مسلط و سوار شد و زشت ترین خطاها را در نظر آنها زیبا جلوه داد. فعل آنها مانند فعل کسى است که شیطان در قدرت او شریک شده باشد و با زبان او باطل را بر زبان آورد. این بخش از کلام امام (ع) براى بیان تنفر است و آن نکوهش کسانى است که از روى دشمنى از حق کناره‏گیرى و با آن حضرت مخالفت کردند. در آغاز اشاره به این واقعیت دارد که نفس آنها به حدى مطیع شیطان شده است که شیطان را همه کاره امور خود کرده‏اند و زندگى خود را با دستور شیطان مى‏چرخانند و عقل خود را از کار انداخته و دوستان شیطان شده‏اند، همچنان که خداوند متعال فرموده است: انا جعلنا الشیاطین اولیاء للذین لایومنون پس از آن که امام (ع) آنان را فرمانبردار شیطان معرفى مى‏کند به بعضى از امورى که شیطان در آن دخالت مى‏کند اشاره مى‏فرماید که شیطان آنها را شریک خود مى‏گرداند و وقتى شیطان بر کارهاى آنها مسلط شود و نظام امر آنها را به دست گیرد به دلخواه خود، آنها را به هر طرف که بخواهد مى‏کشاند. به کار بردن کلمه اشراک در این مورد به شرط این که جمع شرک (دام صید) باشد استعاره زیبایى است، چون فایده دام شکارى است که صیاد قصد صید او را کرده است و آن گروه به این لحاظ که تحت تسلط شیطان قرار دارند و به دستورات او عمل مى‏کنند اسباب وسیله‏اى هستند که شیطان توسط آنها مردم دیگر را به مخالفت با امام وقت و خلیفه خدا در زمین برمى‏انگیزد. آنها شباهت به دامى دارند که شیطان به وسیله‏ى اموال و زبان آنها فریب داده به باطل مى‏کشاند و مردم پیرو شیطان همچون ابزارى براى باطل در دست شیطانند و با زبان آنها مردم را به باطل دعوت مى‏کند، به همین سبب امام (ع) کلمه اشراک را براى پیروان شیطان استعاره آورده است. و اگر اشراک را به معناى شریک بگیریم مفهوم آن روشن است و نیازى به توضیح ندارد. پس از توضیح فوق، امام (ع) همراهى شیطان با پیروان گمراهش را به پرنده‏اى تشبیه کرده است که در لانه خود جا گرفته، تخم مى‏گذارد و سپس جوجه مى‏کند و جاگزینى شیطان در سینه آنها و همراهى تنگاتنگ آنها با شیطان را به پرنده و لانه گرفتن و تخم‏گذارى و جوجه‏دار شدنش تشبیه کرده است، همچنین تربیت و نمو شیطان در دامن آنها کنایه و استعاره است براى تربیت آنها با باطل و همراهى ابلیس با آنها و جدا نشدنش از آنان، به نحوى که کودک در دامن پدر و مادر تربیت یافته و رشد مى‏کند. امام (ع) در دو جمله‏ى اول سجع مطرف را رعایت کرده و در دو جمله بعدى سجع متوازى را. فرموده است: فنظر باعینهم و نطق بالسنتهم جمله فوق امام (ع) به این معنى است که مخالفان حضرت اختیار امورشان را به شیطان واگذاشتند و عقل خود را به کار نگرفتند، مگر به متابعت از شیطان و مشارکت او. قوله فرکب بهم الزلل و زین لهم الخطل اشاره به نتیجه پیروى از شیطان است که به وسیله آنها به مقاصدش مى‏رسد، آنها را در کارهایشان از دستورات خدا بیرون مى‏آورد و گفتار آنها را از فرمان خدا خارج مى‏کند که مقصد از تزین لهم الخطل همین است بدین سبب شیطان به وسیله‏ى آنها بر کار انحراف مسلط شده و امور فاسد و زشت را در نظر آنها مى‏آراید و ثمره‏ى پیروى از شیطان این است که شیطان به وسیله آنها به امیال خود دست مى‏یابد و آن عبارت است از افتادن به لغزشها و خطاها در افعال، و مجذوب شدن به گفتار زشت در اقوال. فرموده است: فعل من قد شرکه الشیطان فى سلطانه و نطق بالباطل على لسانه جمله بالا اشاره به این است که افعال و اقوالى که از آنها بر خلاف دستورات خدا صادر مى‏شود به خاطر این است که به پیروى از شیطان و مشارکت او صادر مى‏شود. ضمیر سلطانه، به کسى برمى‏گردد که شیطان را در اراده و اختیارى که خدا در اعمالش به او داده شریک کرده است. کلمه فعل به عنوان مصدر، منصوب است یا ممکن است مفعول فعل مقدر فعلوا باشد، یا مفعول اتخذوا در جمله ماقبل، که در این صورت فعل در معنى با اتخذوا موافق است نه در لفظ. در این دو جمله آخر رعایت سجع مطرف شده است. خدا به حق داناتر است.


 


 


بسم الله()

+ نکوهش دشمنان

حامد خدادادی :: یکشنبه 1/2/1387 ساعت 2:19 عصر

( وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَیْهِ السَّلامُ: ) إِتَّخَذُوا ‏الشَّیْطانَ‏ لِأَمْرِهِمْ ‏مِلاکاً، وَ اتَّخَذَهُمْ لَهُ ‏أَشْراکاً، ‏فَباضَ‏ ‏و ‏فَرَّخَ‏ فِى صُدُورِهِمْ، وَ ‏دَبّ‏ ‏وَ ‏دَرَجَ‏ فِى حُجُورِهِمْ، فَنَظَرَ بَأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ، فَرَکِبَ بِهِمُ ‏الزَّلَلَ‏، وَ زَیَّنَ لَهُمُ ‏الْخَطَلَ‏ فِعْلَ مَن قَدْ ‏شَرِکَهُ‏ الشَّیْطانُ فِى سُلُطانِهِ، وَ نَطَقَ بِالْباطِلِ عَلى لِسانِهِ.


 


ترجمه نهج البلاغه-مترجم:محمد دشتی


نکوهش دشمنان


شناخت پیروان شیطان


منحرفان شیطان را، معیار کار خود گرفتند، و شیطان نیز آنها را دام خود قرار داد، و در دلهاى آنان تخم گذارد، و جوجه‏هاى خود را در دامانشان پرورش داد، پس با چشمهاى آنان مى‏نگریست، و با زبانهاى آنان، سخن مى‏گفت: پس با یارى آنها بر مرکب گمراهى سوار شد، و کردارهاى زشت را در نظرشان زیبا جلوه داد، مانند رفتار کسى که نشان مى‏داد در حکومت شیطان شریک است، و با زبان شیطان، باطل مى‏گوید.


 


شرح: کمال الدین میثم بن علی میثم بحرانی


 


نکوهش دشمنان


از خطبه‏هاى آن حضرت است


ملاک الامر: چیزى که شى به آن استوار مى‏شود، مانند این که مى‏گویند


القلب ملاک الجسد، دل ملاک تن است.


اشراک: ممکن است جمع شریک باشد مثل شریف و اشراف و ممکن است جمع شرک


باشد که به معناى ریسمان صید است، مانند حبل و احبال.


دبیب: رفتن آهسته.


درج: راه رفتن تندتر از دبیب.


خطل: گفتار فاسد.


شرکه: شرکت کرد با او


شیطان را براى خود الگو قرار دادند و شیطان آنها را شریک خود قرار داد و در سینه آنها جا و مکان گرفت و با ملایمت با آنها آمیزش کرد و با چشم آنها نگریست و با زبان آنها صحبت کرد و به وسیله آنها بر لغزشها مسلط و سوار شد و زشت ترین خطاها را در نظر آنها زیبا جلوه داد. فعل آنها مانند فعل کسى است که شیطان در قدرت او شریک شده باشد و با زبان او باطل را بر زبان آورد. این بخش از کلام امام (ع) براى بیان تنفر است و آن نکوهش کسانى است که از روى دشمنى از حق کناره‏گیرى و با آن حضرت مخالفت کردند. در آغاز اشاره به این واقعیت دارد که نفس آنها به حدى مطیع شیطان شده است که شیطان را همه کاره امور خود کرده‏اند و زندگى خود را با دستور شیطان مى‏چرخانند و عقل خود را از کار انداخته و دوستان شیطان شده‏اند، همچنان که خداوند متعال فرموده است: انا جعلنا الشیاطین اولیاء للذین لایومنون پس از آن که امام (ع) آنان را فرمانبردار شیطان معرفى مى‏کند به بعضى از امورى که شیطان در آن دخالت مى‏کند اشاره مى‏فرماید که شیطان آنها را شریک خود مى‏گرداند و وقتى شیطان بر کارهاى آنها مسلط شود و نظام امر آنها را به دست گیرد به دلخواه خود، آنها را به هر طرف که بخواهد مى‏کشاند. به کار بردن کلمه اشراک در این مورد به شرط این که جمع شرک (دام صید) باشد استعاره زیبایى است، چون فایده دام شکارى است که صیاد قصد صید او را کرده است و آن گروه به این لحاظ که تحت تسلط شیطان قرار دارند و به دستورات او عمل مى‏کنند اسباب وسیله‏اى هستند که شیطان توسط آنها مردم دیگر را به مخالفت با امام وقت و خلیفه خدا در زمین برمى‏انگیزد. آنها شباهت به دامى دارند که شیطان به وسیله‏ى اموال و زبان آنها فریب داده به باطل مى‏کشاند و مردم پیرو شیطان همچون ابزارى براى باطل در دست شیطانند و با زبان آنها مردم را به باطل دعوت مى‏کند، به همین سبب امام (ع) کلمه اشراک را براى پیروان شیطان استعاره آورده است. و اگر اشراک را به معناى شریک بگیریم مفهوم آن روشن است و نیازى به توضیح ندارد. پس از توضیح فوق، امام (ع) همراهى شیطان با پیروان گمراهش را به پرنده‏اى تشبیه کرده است که در لانه خود جا گرفته، تخم مى‏گذارد و سپس جوجه مى‏کند و جاگزینى شیطان در سینه آنها و همراهى تنگاتنگ آنها با شیطان را به پرنده و لانه گرفتن و تخم‏گذارى و جوجه‏دار شدنش تشبیه کرده است، همچنین تربیت و نمو شیطان در دامن آنها کنایه و استعاره است براى تربیت آنها با باطل و همراهى ابلیس با آنها و جدا نشدنش از آنان، به نحوى که کودک در دامن پدر و مادر تربیت یافته و رشد مى‏کند. امام (ع) در دو جمله‏ى اول سجع مطرف را رعایت کرده و در دو جمله بعدى سجع متوازى را. فرموده است: فنظر باعینهم و نطق بالسنتهم جمله فوق امام (ع) به این معنى است که مخالفان حضرت اختیار امورشان را به شیطان واگذاشتند و عقل خود را به کار نگرفتند، مگر به متابعت از شیطان و مشارکت او. قوله فرکب بهم الزلل و زین لهم الخطل اشاره به نتیجه پیروى از شیطان است که به وسیله آنها به مقاصدش مى‏رسد، آنها را در کارهایشان از دستورات خدا بیرون مى‏آورد و گفتار آنها را از فرمان خدا خارج مى‏کند که مقصد از تزین لهم الخطل همین است بدین سبب شیطان به وسیله‏ى آنها بر کار انحراف مسلط شده و امور فاسد و زشت را در نظر آنها مى‏آراید و ثمره‏ى پیروى از شیطان این است که شیطان به وسیله آنها به امیال خود دست مى‏یابد و آن عبارت است از افتادن به لغزشها و خطاها در افعال، و مجذوب شدن به گفتار زشت در اقوال. فرموده است: فعل من قد شرکه الشیطان فى سلطانه و نطق بالباطل على لسانه جمله بالا اشاره به این است که افعال و اقوالى که از آنها بر خلاف دستورات خدا صادر مى‏شود به خاطر این است که به پیروى از شیطان و مشارکت او صادر مى‏شود. ضمیر سلطانه، به کسى برمى‏گردد که شیطان را در اراده و اختیارى که خدا در اعمالش به او داده شریک کرده است. کلمه فعل به عنوان مصدر، منصوب است یا ممکن است مفعول فعل مقدر فعلوا باشد، یا مفعول اتخذوا در جمله ماقبل، که در این صورت فعل در معنى با اتخذوا موافق است نه در لفظ. در این دو جمله آخر رعایت سجع مطرف شده است. خدا به حق داناتر است.


منبع:نهج البلاغه


 


 


بسم الله()

+ صفات خداوندی

حامد خدادادی :: شنبه 31/1/1387 ساعت 9:27 صبح

صفات خداوندی


( وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَیْهِ السَّلامُ: ) الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى ‏‏بَطَنَ‏‏ ‏‏خَفِیَّاتِ‏‏ الْأُمُورِ، وَ دَلَّتْ عَلَیْهِ ‏أَعْلامُ‏ الظُّهُورِ، وَ امْتَنَعَ عَلى عَیْنِ الْبَصِیرِ، ‏فَلا ‏عَیْنُ‏ مَنْ لَمْ یَرَهُ تُنْکِرُهُ، وَ لا قَلْبُ مَنْ أَثْبَتَهُ یُبْصِرُهُ، سَبَقَ فِى الْعُلُوِّ فَلا شَىْ‏ءَ أَعْلى مِنْهُ، وَ قَرُبَ فِى الدُّنُوِّ فَلا شَىْ‏ءَ أَقْرَبُ مِنْهُ. فَلا اسْتِعْلاؤُهُ باعَدَهُ عَن شَىْ‏ءٍ مِنْ خَلْقِهِ، وَ لا قُرْبُهُ ساواهُمْ فِى الْمَکانِ بِهِ، لَمْ یُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلى تَحْدِیدِ صِفَتِهِ، وَ لَمْ یَحْجُبْها عَنْ واجِبِ مَعْرِفَتِهِ، فَهُوَ الَّذِى تَشْهَدُ لَهُ أَعْلامُ الْوُجُودِ، عَلى إِقْرارِ قَلْبِ ذِى الْجُحُودِ، تَعالَى اللَّهُ عَمَّا یَقُولُهُ الْمُشَبِّهُونَ بِهِ، وَ الْجاحِدُونَ لَهُ عُلُوّاً کَبِیراً.


 


ترجمه نهج البلاغه مترجم: محمد دشتی


صفات خداوندى


خداشناسى


ستایش خداوندى را سزاست که از اسرار نهانها آگاه است، و نشانه‏هاى آشکارى در سراسر هستى بر وجود او شهادت مى‏دهند، هرگز برابر چشم بینندگان ظاهر نمى‏گردد، نه چشم کسى که او را ندیده مى‏تواند انکارش کند، و نه قلبى که او را شناخت مى‏تواند مشاهده‏اش نماید، در والایى و برترى از همه پیشى گرفته، پس از او برتر چیزى نیست، و آنچنان به مخلوقات نزدیک است که از او نزدیکتر چیزى نمى‏تواند باشد. مرتبه بلند او را از پدیده‏هایش دور نساخته، و نزدیکى او با پدیده‏ها، او را مساوى چیزى قرار نداده است. عقلها را بر حقیقت ذات خود آگاه نساخته، اما از معرفت و شناسایى خود باز نداشته است. پس اوست که همه نشانه‏هاى هستى بر وجود او گواهى مى‏دهند و دلهاى منکران را بر اقرار به وجودش واداشته است، خدایى که برتر از گفتار تشبیه کنندگان و پندار منکران است


 


 منبع:نهج البلاغه


بسم الله()

+ نیایش

حامد خدادادی :: دوشنبه 26/1/1387 ساعت 2:33 عصر

نیایش


( وَ مِنْ کَلَماتٍ کانَ عَلَیْهِ السَّلامُ )، یَدْعُوبِها: اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِى ما أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّى، فَإِنْ عُدْتُ فَعُدْ عَلَىَّ بِالْمَغْفِرَةِ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِى ما ‏وَأَیْتُ‏ مِنْ نَفْسِى وَ لَمْ تَجِدْ لَهُ وَفاءً عِندِى اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِى ما تَقَرَّبْتُ بِهِ إِلَیْکَ ‏بِلِسانِى‏ ثُمَّ خالَفَهُ قَلْبِى، اللَّهُمَّ اغْفِرْ لىِ ‏رَمَزاتِ‏ ‏الْأَلْحاظِ، وَ ‏سَقَطاتِ‏ ‏الاَلْفاظِ، وَ ‏شَهَواتِ‏ ‏الْجَنانِ‏، وَ ‏هَفَواتِ‏ ‏اللِّسانِ‏.


ترجمه نهج البلاغه